تبليغاتX
دفتر جنگ

با سلام خدمت تمامی خوانندگان دفتر جنگ.با توجه به این که کمتر از یک ماه تا محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر باقی مانده بر آن شدیم خاطراتی در مورد محرم و عزاداری و توسلات به اباعبدلله و یارانش را کار کنیم.امید داریم مورد توجه آن بزرگوار قرار گیریم.یا علی


هر سال قبل از هفتم و یا هشتم محرم عراقی ها به داخل آسایشگاه هجوم می آوردند و آمپولهایی به بچه ها تزریق میکردند که باعث تب و لرز شدید میشد و مانع از عزاداری بچه ها در عاشورا.آن سال هم برنامه مثل سالهای قبل بود.اما قبل از ورود عراقی ها متوسل به علی اصغر امام حسین علیه السلام شدند و نجات خود را طلب کردند.عراقی ها بعد از زدن آمپول با خیال راحت رفتند و ما تا صبح با خیال راحت عزاداری کردیم.صبح روز بعد عراقی ها که از موضوع خبردار شده بودند با تعجب به سایر آسایشگاها رفتند و دیدند همه آسایشگاها به غیر از ما که متوسل به علی اصغر شده بودیم دچار بیماری شدند.واین برای آنها قابل هضم نبود.خدایا به علی اصغر امام حسین مرگ ما رو شهادت رقم بزن 
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 10 توسط سخامنش |

با سلام خدمت تمام دوستان دفتر جنگ.چند روزی نبودیم و خدا توفیق داد رفتیم بازدید مناطق.اما جدا از معنویت ذاتی مناطق چند نکته بود که متاسفانه این فرصت گرانبها را به چالشی برای دوستانی که بار اول راهی این سفر بودند میکرد.1-فشرده بودن بیش از اندازه سفر که ما حدود 95% زمان سفر رو تو ماشین بودیم.2-انتخاب مناطقی پراکنده و خیلی دور از هم که باعث میشد همون وقت خیلی کوتاه هم به رفتن چند باره بعضی مسیرها تو روزهای مختلف برای رسیدن به مناطق مختلف هدر بره3-این سومی خیلی مهمه و اون نبودن راویانی که هم منطقه رو خوب بشناسند و هم بتونند خوب منتقل کنند خاطرات اون روزهای حماسه رو.مشکلی که سالهاست راهیان نور را دچار مشکل در انتقال مفاهیم کرده.4-من نمیدونم چرا متولیان فرهنگی راهیان نور علاقه به ساخت نمایشگاهای کلیشه ای تو منطقه دارند در حالی که هیچ جای دنیا در خود اصل ماجرا کپی اون رو اون هم با این کیفیت پایین نمیسازند.!!جدای این مسائل دادن بسته های فرهنگی مناسب و نه کلیشه ای میتونه کمک زیادی به پربار شدن این سفر معنوی بکنه.به امید پر بار تر شدن راهیان نور

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 10 توسط سخامنش |

سلام.شاید اولین روزی که گشودیم این دفتر را فکر میکردیم جنگی بوده و به پایان رسیده و ما باید یاد آوریم حماسه های آن را.اما بعد متوجه شدیم جنگی جدید، همان به اصطلاح جنگ نرم را، که البته باز هم خیلی خوشبین بودیم.چرا که جنگی بس بزرگتر در جریان بود و ما بارها از کنار آن به غفلت گذشته بودیم.جنگی که کمر ما را شکست.ولی امروز بعد پشت سر گذاشتن سخت ترین و البته سازنده ترین روزهای زندگی بازگشته ام تا دفتر جنگ همانی شود که آرزوی آن را داشته ام.و این بار با امید به مدد مولایمان امام غائب..یا مهدی
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 23 توسط سخامنش |

با عرض سلام  خدمت تمام خوانندگان عزیز ردفتر جنگ مدتی است کهاین پایگاه به علت مشغله کاری زیاد نویسندگانش  به روز رسانی نگردیده است. با عرض پوزش از شما خوانندگان عزیز به زودی این دفتر با برنامه ریزی جدید به میدان جنگ نرم باز خواهد گشت .التماس دعا

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 12 توسط سخامنش |

وقتی میان آتشی گرفتار شده باشی ... وقتی دور تا دورت...تمام زمین ... زبانه می کشد فقط یک راه باقی می ماند... باید زمین را بکنی و در آن فرو بروی...  پایین تر.. پایین تر ...  

تمام زمین ازآتش عشق او می سوزد و آدم ها همه مشغولند به کندن زمین ... به فرو رفتن ...

 آهای آدم ها ...

ما اینجا نمی سوزیم ...

عروة الوثقایی بیابید... باید از این چاه بیرون رفت ... باید سوخت .. باید زبانه کشید... باید پرواز کرد...


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیریدوازاین مرگ مترسید

کزاین خاک برآیید سماوات پذیرید

بمیرید بمیرید وازاین نفس ببرید

که این نفس چو بند است وشما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید ژی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به بیش شه زیبا

برشاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زاین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشی خموشی دم مرگ است

هم از زندگی است این که زخاموش نفیرید

مولانا

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14 توسط منادی |

دیگر چشم به این پیله بی پروانه ندوز... آنچه در میان این پیله در ظلمت به خود می پیچد حقیقتی ست به سوگ نشسته در ماتم فرصت هایی که از دست رفت .

چشم بردار از کاغذ سپیدی که بر دیوار دلم چسبانده بودی تا بر آن مشق عشق کنم

بر سیاهی و ظلمت قلب من هیچ قلمی نقش نخواهد زد

همین امشب ... همین امشب این پیله بی پروانه در هنگامه تاریکی ها جان خواهد داد

در اعماق دنیای گمگشتگی ات گوشه ای خلوت و آرام برای دفن شدن می خواهم ...

آغوش بگشا ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 13 توسط منادی |

حضور مسئولان خرده در دانشگاه ها باعث می شود تا مسئولان با نصب تندیس قدردانی خود را نشان دهند اما شهدای گمنام بعد از حضور و تدفین در دانشگاه مازندران گمنام تر شده اند.

همزمان با دهه اول محرم سال 88 دانشگاه مازندران میزبان دو شهید گمنام شد که البته غفلت مسئولان عاملی شده تا این شهدا مظلوم تر و گمنام تر شوند.
 
ماجرا از ان قرار است که با وجود گذشت قریب به یک سال از تدفین شهدا در این دانشگاه مزار این عزیزان همچنان سنگ مزار ندارد.
 
دانشجویان در سال گذشته تحصیلی بارها پیگیر سنگ مزار برای شهدا بودند،که بهانه تأییدیه بنیاد حفظ اثار و ارزشهای دفاع مقدسباید برای طرح سنگ قبر های مورد نظر دلیلی شد تا مدیران این امر را پشت گوش بیاندازند.
 
اما پس از فشارهای دانشجویان قرار بود که تابستان گذشته این طرح عملی شود اما تغییر مدیریت دانشگاه مازندران دلیلی شد تا همچنان شهدا سنگ مزار نداشته باشند.
 
سرپرست جدید دانشگاه بارها  دانشجویان قول داده بود تا هفته سوم مهر کار را تمام کند اما کار همچنان سر انجام نگرفته است.حتی احمدپور در پاسخ به سئوال یکی از دانشجویان گفته بود:«من به شما قول می دهم کار حل است.» که البته این مشکل هنوز حل نشده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 13 توسط سخامنش |

بر ما چه رفته است؟راستی ما چه می کنیم؟اولویت رفتاری ما چیست و خیلییییی سؤال های دیگر؟
به این پیام دقت کنید:«دیروز از هر چه بود گذشتیم،امروز از هرچه بودیم!آن جا پشت خاکریزبودیم و این جا در پناه میز!دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!جبهه بوی ایمان می داد و این جا،ایمانمان بوی...می دهد-الهی نصیرمان باش تا بصیر شویم...بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم...»
دیروز،نسل ما از همه چیز خود گذشتند،دل بریدند از هر چه بود و خود را خالص برای خدا کردند و جامه جهاد پوشیدند و رفتند،اما امروز،بعضی از ماها که بوی باروت را استشمام کردیم از شخصیتی که در جبهه از ما ساخته شده بود می گذریم و مثل کودکی که گنجی را به پفکی عوض می کند،ما «آن بودن»گوهر نشان و خدایی شده مان را در رهگذر باد می گذاریم و می گذریم و آن چه به ازایش گیرمان می آید از «ثمن بخس»هم بی ارزش تر است وتلخ قصه ای است این سرنوشت تلخ...آن جا،پشت خاکریز بویم مثل شهدا و آنان بودند که قامت می کشیدند و به خاکریز درس ایستادگی می دادند.
اما امروز برخی از ما،دیگر در پناه میز قرار گرفته ایم.تلخ تر این که بعضی از ما ها،پشت همه مقدسات سنگر می گیریم حال آن که شهیدان جان سپر کردند تا حرمت مقدسات حفظ شود.ما همه هستی خود را،جانمان را به جبهه می کشاندیم تا سخن امام روی زمین نماند.
امروز برخی ها حاضرند برای این که مطالبشان،فزون خواهی شان جواب بگیرد روی کلام امام،رهبری و همه آن چه مقدس می دانیم پا بگذارند...
دیروز دنبال گمنامی بودیم،کارها بی نام انجام میشد.فرمانده دور از چشم همه پوتین ها را واکس میزد.رزمنده در خفا لباس همرزمش را می شست،اما امروز برخی ها،جبهه نرفته می خواهند پیروزی ها را به اسم خودشان سند بزنند و در دیگر کارها هم می خواهیم اسم مان بالاتر از همه نوشته شود!...جبهه بوی ایمان می داد و رفتارهامان مؤمنانه بود و از نور ایمان سرشار،امروز اما،ایمانمان بوی ریا و تظاهر و فریب می دهد و رفتارمان از نفاق سرشار شده است و تلخ حکایتی است این قصه...-واقعا ما به کجا رسیدیم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 23 توسط سخامنش |

وقتي  تو هفت تپه بوديم.يه چند وقتي بود كه صحبت عمليات بود .آخه سپاه محمد اعزام شده بود و بعد از آمدن سپاه محمد مطمئن شده بوديم كه عمليات نزديكه.(سپاه محمد اعزام سراسري نيرو ها براي عمليات را ميگفتند و منظور لشگر خاصي نيست) تو جمع بچه ها صحبت ايندفعه ديگه انشاءالله رفتن تا كربلا بود .يادمه خانواده چند نفر از بچه ها پول داده بودند كه بندازن توي ضريح آقا اباعبدالله.!بچه ها به هم سفارش ميكردند كه اگه من شهيد شدم اين پول امانت رو بزار تو حرم امام حسين(عليه السلام).بالاخره آماده باش دادن و معلوم شد كه  موقع عمليات رسيده.تا حدود ساعت يك يا دو آماده باش بوديم.بعد اعلام كردند كه با همين وضعيت برين تو چادر ها .حتي يه عده از بچه ها سوار اتوبوس هم شده بودند .ولي خوب برگردونده بودنشون.بچه ها همون طور با لباس رزم تو چادر خوابيده بودند.نزديك صبح بود .سه چهار نفري كه اصلاخواب به چشمهامون نيومده بود ،داشتيم با هم صحبت ميكرديم .جمع همعقيده بودند كه يه اتفاقي افتاده كه ما رو آماده كردند ولي از اعزام خبري نيست و بچه ها برگشتن تو چادر ها. بعد از نماز بود كه با خبر شديم كه عمليات لو رفته و يه تعداد از بچه ها شهيد شدند و هيچ موفقيتي كسب نشده.! (منظور عمليات كربلاي 4 ميباشد)با بچه هاي تو چادر نشته بوديم .بچه ها ميگفتن بهر حال به زودي عمليات ميشه .قرار گذاشتيم اگه رفتيم عمليات رسيديم به كربلا خوب ميريم زيارت آقا اباعبدلله  الحسين.اگه هم شهيد شديم كه خوش به حالمون ميشه .!!ولي اگه به كربلا نرسيديم و شهيد هم نشديم، حتما بعد از عمليات بريم مشهد امام رضا (عليه السلام)زيارت امام هشتم.ده پانزده روزي گذشت .عمليات كربلاي 5 شروع شد .باز هم آماده باش شديم .شب 21 وارد خط شديم .رفتيم تا كانال پرورش ماهي .صبح كه شد دشمن پاتك شديدي رو شروع كرد .شروع كرد به زدن شيميايي.مجبور به عقب نشيني شديم.تو برگشت بود كه مجروح شدم.البته خيلي از بچه ها شهيد شدند ولي خوب خدا با ما يار نبود ..از جمله دوستانم شهيداحمد عباسي و شهيد محمود خلج .بالاخره برگشتيم .تودرمانگاه شهيد بقايي اهواز دوباره بچه ها همديگه رو ديديم.بعد اونهايي كه جراحاتشون سنگين تر بود جدا كردند براي يه سري از بيمارستانها و اونها كه كمتر بود براي يك سري ديگه از بيمارستانها و اونهايي هم كه جراحاتشون خيلي عميق نبود سرپايي معالجه شدند.من فرستادن بيمارستان امام خميني اهواز .توي بيمارستان امام اهواز  دوباره اعزام كردنمون به فرودگاه براي اعزام به تهران و باقي شهرستانها.كنار هواپيما يه نفر مجروحين رو معاينه ميكرد .نوبي من شد يه نگاهي به من كرد و گفت اين رو هم ببريد گفتم كجا .نذاشتن حرفم تموم بشه .انداختنم توي آمبولانس و بردنم اردوگاه گلف .اونجا بود كه فهميدم اوني كه من رو معاينه كرده كارشناس شيميايي بوده و منو به عنوان مجروح شيميايي جدا كردند .هر چقدر گفتم من قبل از زدن شيميايي از منطقه خارج شدم هم كسي به حرف من گوش نكرد .تو اردوگاه گلف ساعت 1:30 اومدن گفتن اونهاكه ميتونن راه بيان حركت كنن.خوب منم فقط كتفم تركش خورده بود راه افتادم به سمت اتوبوس.دوباره اومديم فرودگاه .سوار هواپيما شديم .صندلي نداشت و يه سالن بزرگ بود پر از مجروح.نميدونستيم كه داريم كجا ميريم.يك ساعتي گذشت تا مهمندار اعلام كرد در فرودگاه مشهد به زمين نشستيم.و از آنجا به بيمارستاني  منتقل شديم .صبح سه شنبه بود .يه روز از بستري شدنمون ميگذشت.غروب سه شنبه اعلام كردند مجروحيني كه ميتونن حركت كنن رو ميبرند حرم .براي اولين بار تو حرم يه دعاي توسل خوندم .و جالب اينجا بود كه بيشتر از يه روز تو مشهد بستري نبودم و فردا صبح با يه پرواز منتقل شدم تهران.خوب اين بار نشد رفتن كربلا .اما مهم زيارت بود كه قسمت مشهد شد.حالا تا كي آقا بطلبه و بريم كربلا.................

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 23 توسط سخامنش |

بعد از قرار دادن بخشي از وصيت نامه شهيد بزرگوار شوشتري در دفتر جنگ يكي از خوانندگان عزيز پستي زيبا برايمان ارسال نمودند كه براي استفاده شما خوانندگان عزيز در دفتر قرار ميگيرد


دیروز دنبال گمنامی بودیم ؛ امروز دنبال نام


بر ما چه رفته است؟راستی ما چه می کنیم؟اولویت رفتاری ما چیست و خیلییییی سؤال های دیگر؟
به این پیام دقت کنید:«دیروز از هر چه بود گذشتیم،امروز از هرچه بودیم!آن جا پشت خاکریزبودیم و این جا در پناه میز!دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!جبهه بوی ایمان می داد و این جا،ایمانمان بوی...می دهد-الهی نصیرمان باش تا بصیر شویم...بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم...»
دیروز،نسل ما از همه چیز خود گذشتند،دل بریدند از هر چه بود و خود را خالص برای خدا کردند و جامه جهاد پوشیدند و رفتند،اما امروز،بعضی از ماها که بوی باروت را استشمام کردیم از شخصیتی که در جبهه از ما ساخته شده بود می گذریم و مثل کودکی که گنجی را به پفکی عوض می کند،ما «آن بودن»گوهر نشان و خدایی شده مان را در رهگذر باد می گذاریم و می گذریم و آن چه به ازایش گیرمان می آید از «ثمن بخس»هم بی ارزش تر است وتلخ قصه ای است این سرنوشت تلخ...آن جا،پشت خاکریز بویم مثل شهدا و آنان بودند که قامت می کشیدند و به خاکریز درس ایستادگی می دادند.
اما امروز برخی از ما،دیگر در پناه میز قرار گرفته ایم.تلخ تر این که بعضی از ما ها،پشت همه مقدسات سنگر می گیریم حال آن که شهیدان جان سپر کردند تا حرمت مقدسات حفظ شود.ما همه هستی خود را،جانمان را به جبهه می کشاندیم تا سخن امام روی زمین نماند.
امروز برخی ها حاضرند برای این که مطالبشان،فزون خواهی شان جواب بگیرد روی کلام امام،رهبری و همه آن چه مقدس می دانیم پا بگذارند...
دیروز دنبال گمنامی بودیم،کارها بی نام انجام میشد.فرمانده دور از چشم همه پوتین ها را واکس میزد.رزمنده در خفا لباس همرزمش را می شست،اما امروز برخی ها،جبهه نرفته می خواهند پیروزی ها را به اسم خودشان سند بزنند و در دیگر کارها هم می خواهیم اسم مان بالاتر از همه نوشته شود!...جبهه بوی ایمان می داد و رفتارهامان مؤمنانه بود و از نور ایمان سرشار،امروز اما،ایمانمان بوی ریا و تظاهر و فریب می دهد و رفتارمان از نفاق سرشار شده است و تلخ حکایتی است این قصه...-واقعا ما به کجا رسیدیم...

+ نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 9 توسط سخامنش |

ديروز از هر چه بود گذشتيم و امروز به دنبال هويت خوش هستيم!

ديروز آنجا پشت خاكريز بوديم و امروز در پناه ميز!!

ديروز دنبال گمنامي بوديم و امروز مواظب اينكه ناممان گم نشود!!!

جبهه بوي ايمان ميداد و اينجا ايمانمان بو ميدهد!!!!

الهي نصيرمان باش تا بصير گرديم و بصيرمان كن تا از مسير بر نگرديم...


پ ن: راستي هنوز كسي به ياد آن روزهاست؟؟؟؟



+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 20 توسط سخامنش |



اگر امروز قيامت شود و ما رو به روي شما قرار بگيريم چه داريم بگوييم از شرم كه كتابي راهنما برايمان هديه آورديد  و در آخرين روزهاي عمر شريفتان سفارش نموديد به اطاعت از آن و امر نموديد و ما چه كرديم؟؟!!!! كار ب جاي رسانده اند اين از خدا بيخبران كه با شقاوت خبر سوزاندن قرآنت را با افتخار اعلام ميكنند و ما بر جاي نشسته ايم. شايد گمان كرده اند اينقدر ناتوان شده ايم. يا شايد ما را نيز با عده اي به ظاهر مسلمان مقايسه نموده اند كه حاضر به قبول هر گونه ذلتي هستند.اما شيعه خود آماده و منتظر فرمان سيد و مولاي خويش است تا با اشاره ايشان پاسخي دندان شكن به شما سربازان شيطان دهد.اما از دوستان وبلاگ نويس اتظار  اين است با موضع گيري محكم جواب اين عناصر را در فضاي نت بدهيم.يا علي..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 22 توسط سخامنش |

 
[ Design by E Z O ]